بداهه دلتنگی (۲) «یه حرف قشنگتر بزن»

بداهه دلتنگی (۲) «یه حرف قشنگتر بزن»

بداهه دلتنگی (۲)

«یه حرف قشنگتر بزن»
باز هم شبی دیگر و چله ای دیگر و زندان خانه و شب دلواپسی ، بازهم شب نشینی و همنشینی باشکوه در جهنم تنهایی و غربتی غم انگیز که دلم را سخت برآشوبید و بداهه ای از دلتنگی ، ساغر شرابی شد از عشق لبالب. به دادگاه درون نشسته ، هیبت خویش به سکوتی شکسته ، بر شانه رسوایی خویش تازیانه ای زدم که تیغ زرنشان سرنوشت
(قیامت ، قامتم را برید) موج زد ، غرید ، برقی جهید و....

درفش شقایق بر دل
فراز چشمه خون
چو بوتیماری غریب و پرشکسته
لب تشنه و زخمی
از جور و بیداد این هیچستان
نوک میزنم بر تمام غم‌های عالم

گناهم روسپیدی،جرمم صداقت و حکمم مرگی غریبانه که تنها برای شوکت آزادگان آفریده اند.

قبل از اجرای حکم و خوابیدن در بستر خوابی بارور،(در گور عدالت این واژه مسخره و غیر حقیقی)جلاد خفاش چشم سیه پوشم گفت :
حرفی زیبا بگو ، تا نیشم نوشت شود !
به آرامش و لبخندی گفتمش :
ای میرآب شب ، ای دلهره دلها...
ای آنکه چشمهای بینای بسیاری را قریب بر طلوع خورشید بستی ...
چشمان کور تو را نیز روزی خواهند بست.

برق اشکی در چشم و بغضی در گلو گفت :
(یک حرف قشنگتر بزن)...
تمام قد ایستادم و دیدم که می تپد دل خورشید در سینه بلور آسمان.
سر در حلقه دار نموده و گفتم :

قشنگ ترین حرف دنیا
سکوت است ، در برابر گنگ ها
و
فریاد است ، در برابر نابینایان.
آه
که چه سنگین است سری که سکوت و فریادش به گلو درهم آمیخته و آوازش زندانی سری شده که بر دار میرود تا پیکرش رها در باد پروازی آگاهانه را در شعر شکوفایی به تصویر بکشاند.


ساعت ۲/۳۰دقیقه بامداد چهارشنبه نهم خرداد۱۳۹۷