طنز ومنز "عبود" و مصاحبه ی فوق سنگین کار شرکت

طنز ومنز “عبود” و مصاحبه ی فوق سنگین کار شرکت

                   طنز ومنز
"عبود" و مصاحبه ی فوق سنگین درشرکت

"عبود" یه پای ثابت اعلام سهمیه  و اطلاعیه پذیرش جهت اشتغال در شرکت بود . او  معرفی نامه  های بسیاری از مدتها قبل در جیب چپ وراست لباسهایش داشت . طی یکی از روزها که او مثلاً به قلعه  می رفت، وفرضاً داروغه دلش بحال او سوخت و گفت :  دنبال کار هستی   بیا داخل ... رفت داخل اتاق نشست عبود از فرط خوشحالی پایش به گل میز وسط اتاق خورد و سرزانوی شلوارش پاره شد و پایش هم زخم شده بود . داروغه به او گفت : دستمال کاغذی بردار.. چیزیت نشده. اصلاً خودت می دانی این روزها برخی شلوار نو می گیرند وبرای اعلام همبستگی  مثلاً با بی نوایان ، قسمتی ازسر زانوی آن را مخصوصاً درابعاد 4 در6 نخ ، نخی یا پاره می کنند.عجب حسن تصادفی... معلومه که کارت راه می افته!!
"عبود "به روی خودش نیاورد زیرا می ترسید هنوز  سرکار نرفته مرخصی استعلاجی برایش صادر شود... عبود شروع به دردل کردن کرد .  از زمان اخذ مدرک داشگاهی تا کارت پایان خدمت سربازی و شرط وشروطهای خانواده همسر را  و دین وبدهکاری مخارج زندگی ودور برگردانهای سرکاری همه را بازگفت.
داروغه در میان دوسه پارگراف جملات عبود یکبارمی گفت : درست می شود. پیگیر هستیم و...
عبود معرفی نامه ی جدید را گرفت و رفت که صبح روز بعد دریکی از فازها مصاحبه پس بدهد شب تا صبح برای حقوق اولش برنامه می ریخت و واز انگشتان دست وحتی پایش کمک می گرفت... او صبح زود از  خواب بیدار شده وپس از طی مقدمات معمول  وگرفتن کرایه راه از مادر براه افتاده بود . زیرا پدرش قسم خورده بود پیرامون معرفی نامه های آبکی و مصاحبه سنگین جز مردودی نتیجه ندارد دیگر به او کرایه پرداخت نخواهد کرد !
 او از درب ورود شرکت به محل مصاحبه راهنمائی شد . منشی  "مصاحبه خانه"  قیافه او را براندازی کرد : بچه ی کنگانی ؟
عبود آب دهانش را قورت داد وبا مکثی کوتاه : ب، بله
- بسیار خوب همینجا بشین چند دقیقه دیگر  آقای مهندس (؟) تشریف می آورد!
عبود یکساعتی نشسته بود و  ساعت بالا ی سر منشی از یکساعت مورد نظر به حدود دو ساعت  داشت نزدیک  می شد.
مهندس آمد وقتی مرا دراتاق دید نصف شوخی اش با منشی  را خورد . و به اتاق بغلی رفت . منشی  نامه ی  عبود را  با خود برده و دقایقی رابه مشورت درهمان اتاق با او سپری کرد.. سپس به اتاق انتظار بازگشت ..
عبود "همچنان منتظر بود . وبه پوسترهای براق  وشعارهای برجسته پرطمطراق روی انها بر دیوار اتاق خیره شده بود. با زنگی منشی دوباره به اتاق مهند س رفت  وبار دیگر لحظاتی طولانی چاره جز صبر وشکیبائی برای عبود باقی نگذاشته بود. در حین خارج شدن منشی، مهندس با جمله ی آمرانه گفت : بگو "پسره "بیاد تو!
از این بخش "عبود"خود بقیه ماجرا  رااینگونه تعریف کرد:
 درزده  وارد اتاق شدم سلام کردم ... مهندس بزحمت صرفاً سری را تکان داد و با اشاره چشم دستورداد بر روی یکی از صندلیها که  با فاصله از مبل ها گذاشته شده بود،پس از ارائه مدارک خواسته شده به وی نشستم . برایم آن صندلی با آن برخورد اولیه حکم نشستن روی صندلی برقی اعدام داشت .!
سوالات شخصی تمام شد و نوبت به سوالات فنی و شغلی رسید او در قالب نگاه "عاقل اندر سفیه" وحاکم ومحکوم از با لای عینکش مرا می پائید!
...
» پس انداز داری ؟ چون پرداخت حقوق در اینجا چندماه یکبار است
- بله دارم
» سابقه داری ؟ چون اغلب اینجا اگر خودشان هم سابقه کاری نداشته باشند بالاخره کس وکاری دارند که اینجا سابقه دارد واز آن مایه می گذارند.
 - نه ندارم
»دهانت را کامل باز کن ببینم! باید  مطمئن شوم  زبان  بیرونی ات ، از زبان داخلی  (زبان کوچک یا مَلازه  ) کوتاه تر یا حداقل برابرباشد چون اینجا ما  فقط دستور میدهیم . تو تنها می توانی تنها با بله وخیرپاسخ بدهی که اکثراً باید بلی  باشد
. حالا برای موفقیت در این مصاحبه هم سعی کن تعداد پاسخ های "نه" ومنفی،  خیلی کم باشد
 » میدانی که اینجا ما مشاغلمان پیمانکاری است و کار بهربرداری قبلاً رزرو شده ویا پرشده است با کار در قسمت پیمانکاری  بصورت آزمایشی که مشکلی نداری ؟
-ن ، نه !
 مهندس  بعد از چک کردن میزان تندی زبان ، تیزی چشم وگوشم را هم ارزیابی کرد و پس از صرف صرفه ی دیپلماتیک  گفت: اینجا یعنی داحل فنس ما حاکم مطلقیم، حواست به چشم وگوش وزبانت باشد. شیر فهم شدی ؟
- بله
در همین گیرودار دراتاق به آرامی باز شد تازه از راه رسیده ی که بنظر می رسید از نورچشمی ها بود  مهندس با اوگرم ونرم گرفت  . روبمن کرد وبمن فهماند که  را ه خروج درپیش گرفته. دردفتر بار دیگر منتظر بمانم  منشی به داخل اتاق مهندس فراخوانده شد درحال رفتن  رفتن یک کمک خواست بمن کند یواش گفت: "مگه زبان نداری؟ که بگوئی بله قربان "... قربان را پیشوند جمله هایت قراربده 50% درصد قضیه حل است وبه اتاق رفت   و چند دقیقه بعد ماموریت یافت که کار را برای این نورچشمی تعریف کرده و اشتغال بکار و نام وی در صورت وضعیت این ماه درج کند  . بهمین راحتی...؟
اما مهندس بعد ازآن دوباره ازمن سوال کرد شکمو که نیستی؟ اینجا غذا خوری  برخی کارکنان ومهندسان از کارگران جداست ، دقت کن اشتباهی بو نکشی !
- نه حتماً - چشم قربان
مهندس کارگاهی را درهمان حوالی بمن نشان داد : برو آنجا تابیایم
پیاده رفتم .... مهندس با ماشین وراننده آمدند. و پس از گفتگو با مسئول کارگاه از ما خواست به ته کارگاه مراجعه کنم ... آنجا چند دستگاه مرتبط با رشته ی تخصصی ام بود. مهندس  اولی را بمن نشان داد گفت اینو می تونی راه بیندازی واپراتورش باشی گفتم : بله
» خب ، ولی این خرابه ...
دومی وسومی را بمن نشان داد بازهم همان وضعیت بین من ومهندس رد وبدل شد... "اینها خرابند  کار نمی دهند"
 به چهارمی رسیدیم  مهندس : با این چی می تونی کار کنی ؟
- نه
»»: خب همینه مشکل ما  اگه می تونی تا ...  ولی برویم اون ور
باهم رفتیم مهندس  به یکی دیگر معرفی ام کرد  او گفت : اینجا محل دپوی گوگرد و حمل ونقل  اونه ... اینجا با این ماسک واین ابزار ها فعلاً مثل این چند نفر مشغول باش .. تا ببینم چکار می تونم برات انجام بدم ... وخودش سریعاً محل را ترک کرد
چند نفر مشغول کار بودند... از یک نفرشان سوال کردم کی می روید خانه ؟
 گفت : خیلی کم چون معمولاً  بعد از هشت ساعت کار از اینجا می رویم بستری می شویم تا رفع مسمومیت کنیم ...
در میان صحبت ما دسته ی از غازهای وحشی  که قصد داشتن اشتباهی از بالای سرمان رد شوند یکی دوتا یشان  چند قدم آنطرفتر بصورت عمودی وناگهانی سقوط کردند .... حساب دستم آمد ... سریع به دفتر مذکور برگشتم وبا گرفتن مدارک
گفتم:   قربان! خداحافظ
شب بود که به خانه رسیدم خسته وکوفته وتکیده تر از همیشه...
پدرم با تلخندی پرسید:  زندان "گوانتانامو" بودی ؟ گفتم نه قربان! رفته بودم شرکت، برای مصاحبه...
گفت :  کلمه خوبی یاد گرفته ای ! نمی دانی همین" بله قربان "گفتن، چقدر اعجاز می کند؟!